خدا حافظ
من رفتم دیگه هم آپ نمی کنم یعنی نمی تونم ولی منتظرم بمونید تا سال دیگه خدا حافظ همتون.

سلام خدمت همه عزیزای دلم ....
خوبید؟ چه خبر؟
بیاین اصلا بی خیال ماشین پیچوندن های من و خاطرات جالبش بشین. (به دلیل تهمت زدن به این جانب که دروغ می گویم!
) لازم به ذکر است که من با کمال صداقت اسرار مگوی خویش را برای شما دوستان خوبم open کردم.
بی خیال بریم تو کار خاطره امشب. ردیفه؟
به نام خدا
حتما برای همتون پیش اومده که در عالم خواب بعضی وقتا یقین کرده باشید که بیدارید ولی اتفاق نادری در یکی از شب های زندگی من افتاده که در پائین به ذکر اون مبپردازم:
دوشب پیش دیگه گفتیم آخرین تز (tez) برای خوش گذرونی قبل پیش دانشگاهی رو بدیم که مقدر شد بریم شهر بازی بعد از قرار و مدار با دوستان خوب مدرسه رفتیم پارک ارم بعد از استفاده از وسایل جذاب شهر بازی و استفاده از قلعه سحر آمیز که اینقدر شلوغ پلوغ بود که توش کاملا سر در گم میشدید سر انجام ساعت 11 شب تصمیم گرفتیم بریم. تو همون موقع که داشتیم از شهر بازی میومدیم بیرون دیدم یه جوری شدم یهو هیچ صدایی رو نمیشنیدم یا مثلا میخواستم حرکت کنم یا حرف بزنم ولی نمی تونستم و ... دقیقا شرایطی که در خواب یرای آدم پیش می آید؛ آره من تو بیداری یقین کرده بودم که خوابم!!! دلیلش رو هم میدونستم. چی بود؟ این بود که من تو همون ساعت دقیقا 35 ساعت بود چشم روی هم نگذاشته بودم (از 12 ظهر دیروزش تا شب و شب هم بیدار بودم (در پ.ن1 به صورت مفصل توضیح داده میشود) از اونور هم تا 11 شب) خلاصه به هر ضرب و زوری که بود خودمو رسوندم خونه و سریع رفتم خوابیدم (یه خواب شیرین به مدت 12 ساعت).
پ.ن1:

بنا به خواندن درس در دوران نفس گیر پیش دانشگاهی و عدم وابستگی به تلویزیون و فراغ بال، DVD های جومونگ رو از دوستم گرفتم تا ببینم. از یکی از بچه ها شنیده بودم اعتیاد آوره اما باور نمی کردم تا زمانی که خودم ساعت 12 شب نشستم به دیدن و همین جوری دیدم تا ساعت شد 8 صبح به نظرم دلیل این جذابیت لهجه و گویش زبان شیرین کره ایی یه من قبلا زبون چینی رو شنیدم ولی خیلی قاتی پاتی بود و اصلا یاهاش حال نکردم اما کره ایی یه متانت خاصی داره و لهجه اون یه چیزی بین ایتالیایی و ترکی است. بالاخره مطمئنا اون بازیگر هم حس خودش رو با صدایی دیگری نمی تونه کامل منتقل کنه (جدا از کار فوق العاده دوبلور های هنرمند ایرانی).
پ.ن2: راستش من عاشق قالب قبلی وبلاگم بودم اما قالبم خراب شد و هر کاری کردم نتونستم درستش کنم و مجبور شدم این قالب رو بزارم به نظرم این هم زیباست ولی دوست دارم نظرات شما رو هم بدونم.
پ.ن3: امروز روز اول پیش رو گذروندم و با انرژی میخوام برای کنکور درس بخونم شما هم برام دعا کنید.
سلام
آقا من به این نتیجه رسیدم که آدم نمیشم چرا چون تو همین پست قبلی به غلط کردن افتادم باز همین الان که دارم که این مطلب رو مینویسم چهار ستون بدنم داره می لرزه چرا؟ برای اینکه امشب ماشین بابامو ورداشتم و توی اتوبان جلال آل احمد داشتم میرفتم که دیدم برادر های بسیجی ایست بازرسی گذاشتن و علی رقم ظاهر خسته ی من به من ایست دادن منم که نه گواهینامه داشتم نه کارت ماشین نه کارت بیمه نه کارت سوخت همین جوری با شلوار خونه امده بودم بدون هیچ کارتی زدم کنار دیدم یا ابالفضل دو سه نفر دویدن سمت ماشین گفتن مدارکت رو بده منم گفتم هیچی همرام نیست بعد گفتن صندوق رو وا کن منم وا کردم مورد خاصی نبود خلاصه یکیشون میگفت زنگ بزن پدرت بیاد یکی دیگه می گفت ماشینو ببرید پارکینگ و قص علی هذا! همینطوری من که دیگه از ترس فشارم افتاده بود و صدام می لرزید دیدم یه آقایی با یه چهره نورانی از چند متر اونور تر به من نزدیک شد جریان رو براش تعریف کردم و گفتم که لطف کنه بزاره برم ایشونم انصافا دمش گرم مارو کشوند کنار و کاملا برادرانه و گرم باهام صحبت کرد که دیگه از این کارا نکنم و بعد گفت برو منم هینجوری خشکم زده بود و به قول داداشمون تو کف بودم.
نتایج اخلاقی:
1) شما رو به خدا از این کارا نکنید و بدون گواهینامه پشت ماشین نشینید!
2) خدا رو هیچوقت فراموش نکنید (حد اقل تو این ماجرا دو بار حال اساسی بهم داده)
پ.ن1:

ناراحتم چون: پدر بزرگ بهترین دوستم فوت کرده و من دردش رو میفهمم چون هر 2 تا پدر بزرگهامم از دست دادم.
ناراحتم چون: قرار بود همه بچه ها با هم بریم مشهد ولی cancel شد با این حساب چند تا از دوستام که فکر می کردم خیلی باهاشون رابطم خوبه با هم دیگه و بدون اینکه به من خبر بدن رفتن.
ناراحتم چون: امسال اعتکاف نمی تونم برم (به خاطر این درس لعنتی) و ماه رجب رو تا الان نتونستم اونجوری که باید درک کنم.
ناراحتم چون: سنم به سنی نرسیده که گواهینامه بگیرم به خاطر اینکه با این که خیلی دوست دارم پشت ماشین بشینم ولی به یکی قول دادم که دیگه بدون گواهینامه رانندگی نکنم.
ناراحتم چون: از شنبه باید برم مدرسه و دیگه نمی تونم زود زود بهتون سر بزنم (ولی قول میدم هفته ایی یکبار دوبار بیام)
ناراحتم چون: ("این یکی خصوصیه ولی در موردش دعام کنید.")
و
خوشحالم چون: من خدا رو دارم.
پ.ن2: دیروز رفته بودم همون بقالی که توش مهدی واعظی رو دیده بودم به شوخی از آقای فروشنده پرسیدم که دیگه واعظی اونجا نیومده و آقای فروشنده در جوابم گفت که دیروزش آرش برهانی اومده و ازشون پاکت نامه خریده من فکر میکنم پاکت نامه رو برای ارسال اسامی تیم به AFC میخواسته امیدوارم امسالم اسامی به سلامتی برسه دست فدراسیون فوتبال آسیا!
در ضمن گفته باشم من خودم به شخصه تو ایران طرفدار پرسپولیسم ولی تعصب خیلی زیادی روش ندارم.
پ.ن3: اینم یه داستان خوشکل:
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگ ترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمان ها است! آن ها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود ... پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند! پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كم تر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!! چطور می توانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟! پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!! توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگ ترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد.


سلام خدمت همه عزیزای گلم که انصافا مرام کشمون کردن، این نظرا و ابراز محبتها به من روحیه میده. مرسی
چون به خودم قول داده بودم امشب آپ کنم و اتفاق خاصی برام نیفتاده بود تو این چند روز ماجرای یه شب تقریبا یکی دو هفته پیش رو براتون تعریف می کنم جنبه داشته باشید اگه یه روزی مامان و بابامو دیدین آمار ندین. زهنیتتون هم نسبت به من تغییر نکنه لطفا:
تقریبا اوایل شب بود که دوستم بهم s داد که برو هله هوله (شک دارم با همین ه بود؟) بخر شب ماشین بابامو میپیچونم میام دنبالت منم که اولین بارم بود کلی ذوق کردم و بهش زدم ok بیا؛ شب شد و حدود ساعت 12 رفتم تو اتاقم و چراغ رو خاموش کردم و وانمود کردم به خابیدن حوصله ام سر رفته بود که دوستم بهم s داد که 40 دقیقه دیگه میام و گفت کارت سوخت باباتو یادت نره منم گفتم باشه خلاصه وقتش شد. من خیلی اضطراب داشتم و هر چی سوره و آیه و نذر بلد بودم به کار بستم که یه وقت سه نشه همه چی خوب بود و من داشتم از خونه خارج میشدم؛ تا امومدم برم بیرون به در که نزدیک شدم یهو دیدم از آپفونمون یه صدایی میاد: دی دی دی .... دی دی دی... گوشیم شروع کرد رو آیفون نویز انداختن منو میگی قلبم اومده بود تو دهنم ولی سریع جمعش کردمو از آیفون فاصله گرفتم خوب مرحله خروج به خوبی انجام شد.
رفتم تو پارکینگ و خوراکی ها رو از انباری ور داشتمو رفتم سر کوچمون دوستم اومدو رفتیم تو خیابون ولیعصر به سمت بالا ما هم که اولین بارمون بود نمی دونستیم شبها تو ولیعصر پر پلیسه به محض دیدن یکی از این پلیسها مثلا اومدیم خیلی خونسرد بپیچونیمش و از خیابون ولیعصر فاصله بگیریم؛ پیچیدیم تو یکی از فرعی ها که شانس ما ورود ممنوع بود و با این که بن بست نبود ته کوچه رو داشتن میکندن و کارگر ها مشغول کار بودن! خلاصه وقتی به خودم اومدم دیدم یه ماشین 206 پلیس با چراغ پلیس روشن پیچید تو کوچه دنبالمون اونجا بود که فهمیدم خدا تنهایم نمی گذارد! چی شد؟ من و دوستم به درجه مضطر بودن رسیده بودیم که کامیونی که ته کوچه رو بسته بود دنده عقب گرفت و ته کوچه باز شد ما هم بلا فاصله گازشو گرفتیمو با سرعت در رفتیم و فهمیدیم ما که از کوچه رفتیم بیرون کامیون به جای اصلیش برگشته بود! حالا نمیدونم عمدی این کارو کرده یا اتفاقی ولی اگه عمدی کرده باشه خیلی دمش گرم! سپس ما که تا هفت جدمون همین جوری رو ویبره بود (داشت می لرزید از ترس) رفتیم به سمت یه پارک و ماشین رو پارک کردیم و رفتیم تو پارک و خوراکیها رو خوردیم جاتون خالی خیلی حال داد همین جوری که میخوردیم راجع به اتفاقات افتاده فکر می کردیم و میخندیدیم و باورمون نمیشد که از اون معرکه در رفتیم.
هنوزم وقتی بهش فکر می کنم ناخواسته ذکر زیبای الحمد لله میاد رو لبم.
نتایج اخلاقی:
1) سعی کنید شبها زود بخوابید و به فردایی بهتر فکر کنید.
2) هیچ وقت با موبایل روشن سمت آیفون نرید.
3) همیشه توی کوچه های بن بست زندگیتون خدا رو یادتون باشه.
4) پلیس رو بپیچونید! (شوخی کردم وبلاگمو فیلتر نکنید.)
5) این همه هله هوله رو با هم نخورید.
پ.ن1: خواهرم کنکور داد اونجوری که خودش میگه بد نداده. ولی از دل خودم بگم که دارم میمیرم و حاضر بودم یک سال از عمرم رو بدم ولی جای اون باشم!
پ.ن2: از همتون به خاطر نظرها تشکر می کنم. واقعا برام دلگرمیه
پ.ن3: چند تا جمله قشنگ هدیه به مهربونیتون:
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند: بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت: غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.
وقتی با 1 انگشت به سمت کسی اشاره مي کنی و مسخرش ميکنی اگه خوب به دستت دقت کنی 3 تا انگشتت به سمت خودته!
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي!
و اینم یه داستان قشنگ:
دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي نگاهي پر معنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ... خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي ..... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .... من روزها كار مي كنم . مي توانم خط كنار يك جاده ي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان . خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل شاعرانه اي ... !در همين لحظه معلم فرياد زد :
دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند
و بچه ها تكرار كردند ......


سلام همه خوبید؟...... خوب به سلامتی!
بریم سراغ اصل مطلب امروز صبح ساعت 7 داشتم میرفتم طرف مدرسمون (آخه با بچه ها قرار فوتبال گذاشته بودیم) بعد تو ماشین 2 تا جوون دیگه هم نشسته بودن و از قضا و شانس گلباران من داشتن میرفتن کنکور بدن (آخه من نسبت بهش آلرژی دارم) تو ماشین صحبت شد و اون دوتا از هم میپرسیدن تو چه قدر آماده ایی و ... سپس یکیشون شروع کرد از من از همین مدل سوالا کردن همین جوری داشت می گفت که من یهو گفتم من دارم می رم فوتبال بازی کنم و سال بعد کنکور دارم؛ طرفو میگی انگار یه پارچ آب یخ روش خالی کرده باشن به من زل زده بود و چیزی برای گفتن نداشت مطمئنم اون لحظه خیلی به حال من قبطه می خورد خلاصه گذشت و من رفتم به سوی فوتبال و اونا هم حتما سمت کنکور! بعد از فوتبال (با درخشش فوق العاده اینجانب و به ثمر رسوندن قریب به 5 گل) دیدم بچه های پیشمون از جلسه کنکور برگشتن، به سمتشون رفتم و شروع کردم صحبت کردن که چطور بود؟ خوب بود؟ و از این گونه سئوالات بعد تازه فهمیدم حس اون پسر تو تاکسی نسبت به خودمو تو اون لحظه دارم (منظورم غبطه خوردنه!) که اینان راحت شدند و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم که اون کوچه هم همون مقطع سخت و نفس گیر پیش دانشگاهیه!
این بود سرگذشت من توی روز برگزاری کنکور سراسری 88
چرا؟ یه کم عقل نازنینتو استفاده کن می فهمی چون توقعات نسبت به من کمی تا قسمتی مفلوک افزایش پیدا می کنه حالا بیا و درستش کن.پ.ن2: تکذیبیه: آقا من هر چی که تو پ.ن1 گفته شد رو تکذیب میکنم چون اون حرفا رو من شیطانی من زده بود و از همه شما دوستان عزیز میخوام که برای همه ی کنکوری های قبلش ناله و بعدش خوشبخت (ش در بعدش و قبلش به کنکور بر می گرده) مخصوصا خواهر بنده آرزوی موفقیت کنین.
پ.ن3: منتظر نظراتون در مورد عنوان جدید وبلاگم (ایستک با طعم سیب!) هستم مشتاقانه!
پ.ن4: راستی یادم رفت بگم امروز تو بقالی مهدی واعظی دروازه بان تیم پیروزی رو دیدم (بچه ی خوبیه!)

سلام
نمی دونم شما هم بازی فکری راز جنگل رو یادتون میاد یا نه، اگه از من بپرسن که کدوم بازی فکری تا حالا بیشتر از همه بهم چسبیده بی شک می گم راز جنگل.
ولی آه و افسوس و صد افسوس که با پیشرفت تکنولوژی و آمدن صدها رنگ و رقم بازی کامپیوتری و کنسول های جدید با گرافیک های بسیار بالا بچه های این دوره زمونه اصلا به ذهنشون خطور نمی کنه که بازی فکری ایی هم وجود داره!
حالا که این نوستالژی عمیق رو تو ذهنتون به وجود آوردم نمی تونم همینجوری رهاش کنم برای همین اگه به لینک زیر برید میتونید این بازی رو خریداری کنید.
پ.ن1: دیشب بالاخره بعد از ماه ها که رمان دخمه اثر ژوزه ساراماگو رو از یکی از دوستان عزیزم کادو گرفته بودم موفق شدم شروع به خوندنش کنم به نظر من رمان خیلی قشنگیه و یه شما هم پیشنهاد می کنم بخونیدش در پائین چند جمله قشنگ از این رمان رو براتون مزارم :
هر چه بیشتر در مورد پیچیدگی های زندگی بدانیم؛ تناقض آن را بیشتر درک خواهیم کرد.
زندگی چنین است؛ پر از کلماتی که یا ارزش گفته شدن ندارند و یا اگر ارزشمند هستند در لحظاتی خاص ارزش خود را از دست می دهند...
وقتی که روزها می رسند همه دارای بیست و چهار ساعت هستند حتی موقعی که چیزی در این ساعت ها اتفاق نیفتد.
ارزشش را دارد از درخت انجیر بالا برویم تا شاید بتوانیم انجیری بچینیم. این کار، بهتر از این است که زیر سایهاش دراز بکشیم و منتظر افتادن میوه بمانیم. در هر حال، باید به استقبال خطر رفت.
من فکر میکنم موقعیتهایی در زندگی پیش میآید که انسان باید سکان کشتی خود را به دست جریان سرنوشت بسپارد؛ درست مثل اینکه قدرت مقابله با امواج آن را ندارد. در این صورت ممکن است خیلی زود متوجه شود که جریان آب رودخانه، به نغع او بوده. این موقعیت را تنها خود او درک میکند. ممکن است شخص دیگری صحنه را ببیند و فکر کند که کشتی در حال غرق شدن است، غافل از اینکه هرگز آن کشتی چنین ناخدای استوار و محکمی نداشته.
پ.ن2: آقا فردا شب شب آرزو هاست یادتون نره کم از خدا نخواهید چون او کریم است.
اول از همه خیلی خیلی خیلی خوشحالم که وبلاگم رو شب اول ماه مبارک رجب و شب ولادت امام محمد باقر (ع) افتتاح میکنم و برادرانه از همه ی کاربران عزیز تقاضا دارم که از این ماه خجسته استفاده کافی رو ببرن.
پ.ن: امروز بی کار بودم به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم فیلم درباره الی رو دیدیم جدا از فیلم و خوبی و بدیش که به عهده کارشناس هاست یه جمله تو فیلم بود که خیلی به نظرم زیبا بود:
یک پایان تلخ خیلی بهتر از یک تلخی بی پایانه!

